مرتضى راوندى

396

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

زيرا كه رستگار بدان گردى * اميد رستگارى اگر دارى با هيچكس نَگَشت خِرَد همره * كان هرسه را نكرد خريدارى در هيچ دين و كيش كسى نشنيد * هرگز از اين سه مرتبه بيزارى دانى كه چيست آن ، بشنو از من * رادى و راستى و كم‌آزارى نيكى كن و از بد مهراس : من توانم كه نگويم بَدِ كس در همه عمر * نتوانم كه نگويند مرا بَد دگران گر جهان جمله به بد گفتن من برخيزند * من و اين كُنج و به عبرت به جهان درنگرم جز نكويى نكنم با همه ، گر دست دهد * كه بر انگشت بپيچند بدم بىخبران نَفسِ من برتر از آنست كه مجروح شود * خاصه از گپ‌زدن بيهُدهء بىبَصران در تاريخ وفات انورى اختلاف فراوان است ، آنچه به صحت نزديكتر است اين‌كه وى در حدود 587 وفات يافته است . در اشعار انورى غير از تشبيهات و استعارات بديع به افكار و انديشه‌هاى فلسفى و اجتماعى نيز برمىخوريم : اگر محّول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست هزار نقش برآرد زمانه و نبُود * يكى چنان‌كه در آيينه تصور ماست كسى ز چون و چرا دم همى نيارد زد * كه نقش بندِ حوادث براى چون و چراست * گر فروبَستم دَرِ مَدح و غزل يكبارگى * ظن مبر كز نظم الفاظ و معانى قاصرم بلكه بر هر علم كز اقرانِ من داند كسى * خواه جُز وى باشد آن و ، خواه كلى قادرم منطق و موسيقى و هيئت شناسم بيش و كم * راستى بايد بگويم با نصيبى وافرم نيستم بيگانه از اعمال و احكام نجوم * ور همى باور ندارى رنجه شو من حاضرم اين‌همه بگذار با شعر مجرد آمدم * چون سنايى هستم آخر گرنه همچون صابرم در حدود هشت قرن پيش ، انورى شاعر معروف ايران براى گردش چرخ زندگى آدميان ، از لزوم همكارى و معاضدت اجتماعى همه طبقات سخن گفته است . آن شنيدستى كه نهصد كن ببايد پيشه‌ور * تا تو نادانسته و بىاگهى نانى خورى كار خالد جز به جعفر كى شود هرگز تمام * زان ، يكى جولاهگى داند دگر برزيگرى